بالا را نگاه کن آسمان همین جاست..!
شنبه 5 دی 1394برچسب:حصر,متن ادبی,شعر نو,عاشقانه,عارفانه,کوروش دنیوی,kourosh donyavi, :: 22:25 :: نويسنده : Kourosh Donyavi
وقتی پرده دیدگانم -که تمام مدت قهر کودکانه زمین با خورشید بسته بود- گشوده می شوند.از آن همه حماسه و سفر و سرزمین اساطیر و ایستایی زمان به قعر حجم چارگوش اتاق -که گشودگی دستانم به اوج آن نمی توانند رسید- سقوط می کنم و می نگرم به درفش آشتی خورشید و زمین که از کوتاهی آویز پنجره ها به امید آب کردن یخ قهرآگین چهره این عنصر زمینی به درون اتاقم سر می کشد.
کوروش دنیوی
جمعه 1 خرداد 1394برچسب:داستان مار و دلفین,عاشقانه,حیانت,شکست عشقی,غم,داستان کوتاه,داستان عاشقانه,داستان کوتاه عاشقانه,عشق و نفرت, :: 13:46 :: نويسنده : Kourosh Donyavi
از تو می پرسم: من شبیه به چه حیوانی هستم؟ -میگویی: این روزها همه دفین را می پسندند. مثل دیگری بزن.
اما مار آن دلفین آزاد اقیانوس را دوست دارد. مار نمیخواهد دلفین از او او فرمان برداری کند. چرا که شرط آزاد بودن این است. او به آرزوی معشوقش دلفین به ساحل می رود افسوس که شنا نمیتوان کرد... -میگویی: مار چه ربطی به دلفین دارد؟ این دو مخلوف چه به درد هم میخورند؟! -میگویم: بیا این استعاره را از دید دو طرف بنگریم. مار تمام آینده اش را رها کرده و سالهای سرنوشت ساز عمرش را در ساحل می گذراند تا شاید لحظه ای دیدار معشوق نصیبش شود. او دنیای خود را آن لحظه می پندارد که دلفین شاد و فرخنده و زیبا اندام به اراده دل تن از اقیانوس بیرون میکند. سوار بر موچ می شود و باز به قلب زلال آب باز میگردد. اصلا میدانی چرا وقتی مار آب می نوشد مدهوش میشود؟! این را از من بپرس که به چشم تو مار هستم. چرا که عطر معشوق را در آب توانست یافت و این شرابی است سرخ فام که او را از خود بیگانه می کند. افسوس که مار دل به اقیانوس نمی سپارد. می ترسد در هوای بی هوای زیر آب بدون دیدار دلفین خفه شود غرق شود جان دهد و از همان لحظه ای چند دیدار معشوق هم بی نصیب بماند... اما دلفین هراسان است. به اعتقاد او مار آفریده شده نا بگزد بکشد خیانت کند... استدلال دلفین حکم می کند که باید تا حد توان از مار دور باشد! و همچنان که لبخند نثار مار می کند دست در دست دیگری بگذارد تا به خیال خام خود خیانت مار را جبران کرده باشد. اما ... گاه گاه که دلتنگ این معشوق قاتل به خیالی خائن خود می شود شنا میکند شیرجه میزند و تن از آب به در می کند تا لحظه ای هیئت هولناک این مخلوق را ببیند و عطرش را در هوا بشنود و باز به اقیانوی باز گردد تا دلتنگ شدنی دوباره.... آه که نمی داند مار چنان افسون عطر او گشته که دیگران مخلوق را حتی به سمت خود سویی نمی توان داد. آه که دلفین هراسان است تا تن خود را به خشکی بزند. چرا که می داند راه بازگشتی به آب نخواهد بود... چند لحظه ای بعد تو لبخند میزنی من میگویم : این لحظه تمام زندگی من است...
کوروش دنیوی 1391/10/27 پنج شنبه 27 آذر 1393برچسب:شعر نو,حماسه,شن,عاشقانه,عارفانه,عرفان,کوروش دنیوی,kourosh donyavi, :: 22:43 :: نويسنده : Kourosh Donyavi
در هوا سودای عهدی می رسد با من من به شنهای بیابان جفت... تیره گون سرسو نیارامد دمی تا ره نمایان باشدم بر ناکجا رفتن مه میان خون میش کشته در چنگال گرگ آسمان آسوده خاطر خفت گر که می آراستم شب را می شد آنگه دید چشمم فاصله مابین خاک و تن... تیره گون سرسو . چو من . با راز دیرین و نهفته در میان جامه اش . مشکین و پیل افکن. درد خود با کس نمی گوید داستان ها می تواند او سرودن ناجوانمردی شن های بیابان را کوه شن هرگز نمی پوید بر بیابان دلان تیره شن گشته اینک من چرا بیهوده گویم راز؟ گر نگیرندم مرا دل خنجر ایشان شبروان را دل نمیجوید
کوروش دنیوی 1393/8/23 مشهد چهار شنبه 2 مهر 1393برچسب:شعر عاشقانه,شعر سنتی,کوروش دنیوی,پروانه,شمع,عشق,عاشقانه,عارفانه,kourosh donyavi, :: 19:27 :: نويسنده : Kourosh Donyavi
ای عشق خوش خرام و مه روشن شبم برخیز و بر لبان شفق گونه نه لبم شوقیست آتشین به دلم بوسه ات چو داغ باشد که داغ بردگیت کم کند تبم پروانه گرد شمع فروزان ندا دهم اینک تو شعر و شمع و شرابی و مذهبم چونان کشید بر دل من پرده ی نیاز عشقت.که روی ماه تو شد درس و مکتبم ساغی شراب چشم تو نوشیده است بدان اینک به تاخت می روم همتای مرکبم
کوروش دنیوی 93/5/17 چهار شنبه 4 مرداد 1391برچسب:عشق من,زندگی من,سلام بر تو صبح من,عاشقانه,عارفانه,متن ادبی,شعر نو,کوروش دنیوی,kourosh donyavi, :: 11:49 :: نويسنده : Kourosh Donyavi
ای یادگاه شیرین ترین خاطراتم سلام.
سلام بر تو ای سر نهفته ی سینه ی سوزناکم.
و هزاران بار فریاد میکشم عشق من سلام.
نمیدانم بیداری ناگاه شبانگاهان فراق دیدارت را بر من حرام کرد یا گرمای سست فریبنده ی دستی دیگر. واپسین قطرات عشقم نه برخاک که روزی جولانگاه کالبدمان خواهد شد بلکه برافلاک میچکد. جایگاه روشنترین لطافت التماس من. جایی که کژی های ژاژخایان نه سزاوار ورود به پرچین روح انگیز باشکوه اوست. و نه صداقت کبریایی عشقم را درهم میتوانند شکست و تنها و فقط چون همسایگان درمانده ای در پی گوش کشیدن به خانه ی همسایه از پی دیوار حسادتشان در تب و تاب و انفعالند و چه بد بردر ودیوار به هم ریخته شان میکوبند.
من شاید رهگذری غزیب و داستانی نانوشته باشم که چند گاهی محض خالی نماندن دامان پاکت بر فراز و نشیب آن نشستم و تار های وجودت چون نخینه هایی که بر سر و دست وپای عروسکان بندند . بند بند وجودم را در خود گرفت. و من درین سرای چونان میخرامیدم که گویی جاودانه خواهم زی. و تا ابد از شهد شادانه ی عشق تو خواهم نوشید. که ناگاه وقت زندگیت رسید! ....و عروسک خیمه شب بازی ...پخش زمین .در تاب نوشیدن جرعه ای دیگر از خنده های ناب چشمانت نخ رویای خود را در مغز کوچک پارچه ای اش به هم میبافت و داستان ها می سرود (( روزی از روزها او بازخواهد گشت و تا زمین درجای خود میگردد همراه من خواهد بود))
حال میفهمی چرا میگفتم (( تا ابد جز تو کسی را نخواهم داشت))
اما نمیدانستم که تو جز برای بازی و سرگرمی باز نخواهی گشت و چونان که زندگی صدایت کند رویاهای عروسک خود را به باد خواهی سپرد... و پیش به سوی زندگی باهمان شوق نزدیکی دور میشوی...
مگرنه این بود که پس از فصلی جدایی به هم پیوستیم که تا ابدیت همراه و یار هم توانیم بود؟
مگر نه این بود که وعده دادی هرچه بگویی باز پیوند قلبیمان محکم است؟؟
مگرعروسک جزاین از تو میخواست که تا روح انسانی بدن پاره پاره اش را با وجود گهر پرودت در پیوند نیافته ای لمس کالبد پارچه ای اش را بر خود حرام گزینی؟!
حال من ماندم و خاطرات شورانگیز تو . ودلی که تنگ است.
باز گرد.بازگرد.بازگرد
چهار شنبه 8 تير 1390برچسب:شعر سنتی,عاشقانه,عارفانه,کوروش دنیوی,kourosh donyavi, :: 12:35 :: نويسنده : Kourosh Donyavi
مشهد 1386 به یاد رویت ای آهوی نازم تو ای بعد از خدا راز و نیازم
به یاد این تو ای آغاز دیدار که بر عشقت شدم عاشق پدیدار
به لب جاری شد از عشقت سخن باز که شعری گشته بر این صفحه آغاز
سرودم هر زبان را عشق یاران دو چشم من دریغا گریه باران
بدان لفظی به چشمان تو جاریست که معنایش همی بر زنده داریست
مرا لفظ درونت عاشقم کرد دو چندان سر شکفت و ناطقم کرد
درون سینه ام عشقت بجوشد به یاد این صفت خون میخروشد
ببین دلدار من ساغر چه پاک است برای حجم عشقش سینه چاک است
کوروش دنیوی
شنبه 4 تير 1390برچسب:حقیقت,متن ادبی,شعر نو,عاشقانه,درون گرا,کوروش دنیوی,kourosh donyavi, :: 13:37 :: نويسنده : Kourosh Donyavi
انسان ها...
حقیقت مرا جز من نمی تواند. کلماتم هر یک نمادی است از نمادی دیگر. به ایشان دقت کنید٬با چشم معنوی خویش.
نه آنچه می گویند٬آنچه بدان سرچشمه گرفته ایم:
*دیوانگانی هستند٬خیل عظیم دیوانگانی که هیچ چیز هرگز نخواهد توانست تب باشکوه عشق را از چشمشان بزداید.باشد که جاودان و متبرک باقی بمانند. در سایه ی آنهاست که زمین میچرخد و خورشید هر روز طلوع میکند٬طلوع میکند٬طلوع میکند...
همین است
تنها کسانی میتوانند که دیوانگان باشند.
کوروش دنیوی
دو شنبه 30 خرداد 1390برچسب:kourosh donyavi,عاشقانه,عارفانه,شعر سنتی,کوروش دنیوی, :: 19:58 :: نويسنده : Kourosh Donyavi
مشهد ناگه نگاه من به شرابی نهاده شد صورتگری عشق تو در جام باده شد
از سرخی شراب و جواهر نگین آن شوری دوباره در دل مستانه زنده شد
مستی باده را چه توان مستی اش گزید؟ مستی همین بود که از عشق تو داده شد
گلبرگ داغ غنچه ی جانم نهفته بود از آب چشمه ات به گلی سرگشاده شد
در دامنت نهاده شدم با اراده ام جان از هجوم پاکی آن بی اراده شد
ساغی چه رز بود به خیالت هجوم عشق بنگر هجوم عشق محالت چه ساده شد
کوروش دنیوی
|
آخرین مطالب پيوندها سلامسپاس از اینکه اکنکار رو برای تبادل لینک انتخاب کردید
نويسندگان
|
|||||||||||||||||
![]() |