بالا را نگاه کن آسمان همین جاست..!
آنگه که زمهریر از آبان می گذشت این تن به میش و گرگ فلق خیز زاده شد تا بر زمین سرد نهادند پشت اوی آن دیو ددمنش به میانش نهاده شد ***** با اسب کودکی به زمینی که شب شکن صدها هزار خوشه ی زر می فروزدش می تاخت. هرگزش به تخیل خطور کرد کان دیو از کمین چو به یک تیر دوزدش ***** رامش -به قصد رام- چو بر سرش می پرید آن دیو نابه گه رخ اندام می نمود با پنجه ی پلید خود آن مرغ نیک را حتی ز سایه افکنی اش نیز می زدود ***** چون کار می گذشت به گوشش گلایه گون با صد هزار مکر و لبی پر ز پند مرگ می خواند قصه ها که: "منم آنکه سعی کرد رامش به تور افگندت وآورد به ارگ" ***** چون چرخ بومرنگ هزاران هزار بار دستان دیو از بر و رویش گذار داشت یک دم نشد به فهم شود جانش شعله ور! اینست آنچه می شد از او انتظار داشت؟؟ ***** نک گوی زرد روی به سرخاب خون خود آغشته . همجو رود به انجام می رود وین روز زخم خورده تن لش خویش را بانجا که میش برد -به آرام- می برد
کوروش دنیوی خرداد 1395
نظرات شما عزیزان:
|
آخرین مطالب پيوندها سلامسپاس از اینکه اکنکار رو برای تبادل لینک انتخاب کردید
نويسندگان
|
|||||||||||||||||
![]() |